نمایش محتوا

 


شماره خبر :٥٤٠٢٤٧ 

  تاریخ انتشار خبر : سه شنبه ٥ تير ١٣٩٧    ا   ١٤:٠٥
گفتگوی نوین پژوهشی
««پهلوی ها؛ پیوند با بیگانه، ستیز با هویت ملی»
گزارش کامل از پنجمین گفتگوی نوین پژوهشی با عنوان ««پهلوی ها؛ پیوند با بیگانه، ستیز با هویت ملی» در موضوع «باستان گرایی» و «جریان روشنفکری» در دوره پهلوی با ارائه دکتر موسی فقیه حقانی (معاون آموزشی موسسه تاریخ ایران)
پایگاه خبری تحلیلی بیداری اسلامی : ««پهلوی ها؛ پیوند با بیگانه، ستیز با هویت ملی»


گزارش کامل از پنجمین گفتگوی نوین پژوهشی با عنوان ««پهلوی ها؛ پیوند با بیگانه، ستیز با هویت ملی» در موضوع «باستان گرایی» و «جریان روشنفکری» در دوره پهلوی با ارائه دکتر موسی فقیه حقانی (معاون آموزشی موسسه تاریخ ایران)

 

باستان‌گرایی، یکی از وجوه سه‌گانة سیاست‌های فرهنگی دورة پهلوی:

یکی از مسائلی که در دورة پهلوی اول به طور شاخص و برجسته به آن پرداخته شده، باستان‌گرایی است. گفته شد که سیاست‌های فرهنگی دوره پهلوی سه وجه داشت که عبارتند از : اسلام‌ ستیزی، باستان‌گرایی و غرب‌گرایی.

باستان‌گرایی سال‌ها قبل از دورة پهلوی در ایران شروع شد و شاید بتوان گفت از اواسط دورة قاجار شاهد این تحرّک در کشور هستیم.

مقدمه:

باید یادآور شویم که تاریخ ایران، یک تاریخ دامنه‌داری است به‌طوری که گفته می‌شود ایران، 5 تا 7 هزار سال سابقة تمدنی دارد. بنابراین بایستی به کل این تاریخ به صورت پیوسته با هم نگریست و اینکه بخشی از آن گزینش شود ـ چه اینکه آن دوره، دورة اسلامی باشد و چه دورة باستان ـ کار صحیحی به نظر نمی‌رسد. به هر حال اینجا یک بستر تمدنی بوده که بخشی از آن تاریخ ، دوران اسلامی است. هر چند یکی از دوره‌های درخشان تاریخ ایران، دوران اسلامی است اما این بدان معنا نیست که دوران قبل از آن نادیده گرفته شود؛ گرچه در خصوص تاریخ ایران قبل از اسلام مستندات  جدّی در دست نیست.

از همان ابتدا، کسانی که با اسلام و مبانی دینی مشکل داشتند، سعی کردند این دو دوره را در مقابل هم و در تقابل با یکدیگر معرفی کنند که شاخص‌ترین نمونة آن، همان کاری است که دکتر زرین‌کوب تحت عنوان «دو قرن سکوت» انجام داد و بعدها شهید مطهری (ره) به عنوان پاسخ این کتاب وی، کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» را به رشتة تحریر درآوردند. البته دکتر زرین‌کوب هم بعداً پشیمان شده و در مقدمة کتاب دیگری که به چاپ می‌رساند، اعتراف به اشتباه خود کرده و می‌گوید: آن دوره ، دورة جوانی بود و فضای باستان‌گرایی هم غالب بود و آن کتاب «دو قرن سکوت» نوشته شده ولی بعداً با انجام مطالعات بیشتر و گسترده‌تر متوجه شدم که این کار صحیحی نیست که خواسته باشیم تاریخ اسلامی در ایران را با تاریخ ایران باستان در تقابل با یکدیگر نشان دهیم به‌طوری که برخی این را و گروه دیگر، آن را انکار کنند؛ بلکه هر دوی آنها بخشی از تاریخ کشور ماست و در هر دو بخش هم فراز و فرود و نکات ضعف و برجسته وجود داشته است.

در هر صورت از ابتدای مواجهه ما با استعمار، این برنامه که تاریخ دوران اسلامی، سیاه جلوه داده شود، ظاهراً جزء اقدامات و اهداف اصلی استعمار قرار گرفت و برخی از جریانات هم که عمدتاً جریانات روشنفکری هستند، به آن دامن زدند با القای این مطلب که ایران در دوران باستان، تاریخ درخشانی داشته و دورة طلایی را گذرانده است ولی با آمدن اسلام، این دوره از اوج عزّت به حضیض ذلّت تبدیل شده است. حال آنکه انصاف این است که چنین مطلب و طرز فکری نادرست است و اتفاقاً قضیه برعکس است ، یعنی ایران و ایرانی در دورة ساسانی به ذلّت و خواری و ... دچار شده بود و با ورود اسلام عزیز شد. بنابراین اسلام عامل عزّت شد، البته حساب اسلام را هم با رتفار اعراب باید جدا کرد.

بخشی از اعراب رویکردهایی داشتند که آن رویکردها نه تنها مورد پذیرش ایرانیان نبود بلکه هیچ قومی حاضر به پذیرش آنها نبود . اینکه آنها بر خلاف مبانی دینی و اسلامی خودشان را برتر می‌دانستند و بر حسب این حس برتری‌طلبی، رفتارهای زشتی از آنها صادر و در تاریخ ما هم ثبت شده است، چیزی است که اغلب ایرانی‌ها به‌طور هوشمندانه حساب آنها را از حساب اسلام جدا کردند، هر چند بعضی از ایرانیان در اینجا به خطا رفته و این خطا هم امروزه همچنان ادامه دارد و آن این است که حساب اسلام را از اعراب جدا نکردند و نتوانستند این تفکیک را انجام دهند، و بدین ترتیب در دام جریانات اسلام‌ستیز افتادند که نهضت شعوبی یکی از همین حرکات است. در هر حال منظور از اعراب در این بخش، آن گروه نژاد‌پرستی بودند که برای هیچ نژادی غیر از خودشان، ارزش قایل نبودند در حالیکه براساس تعالیم اسلام اصیل تنها ملاک برتری تقوی است و مباحث نژادپرستانه به‌طور کلی منتفی و مطرورد است.

خلاصة سخن در این مقدمه این شد که ما نه با دورة ایران باستان ستیز داریم و نه با دورة اسلامی بلکه افتخار می‌کنیم به دستاوردهایی که به خاطر خدمات متقابل ایران در اسلام، از سوی ایران و مسلمانان به وجود آمد که عالی‌ترین شکل آن، همان شکوفایی تمدن اسلامی است که بدون استثناء در تمامی بخش‌های آن، ایرانیان مسلمان حضور و نقش مهمی داشتند.

باستان‌گرایی در دورة قاجار :

بیان شد که به‌طور مشخص استعمار، پشت این جریان قرار داشت و هدفش هم این بود که اسلام را به عنوان یکی از موانع جدّی نفوذ و رسوخ خود در سرزمین‌های اسلامی، از سر راه بردارد. استعمار در هر کشوری به فراخور تاریخ آن کشور، موج باستان‌گرایی خاص آن کشور به راه انداختند به عنوان نمونه در ایران با مبنای زرتشتی‌گری، در مصر با مبنای فرعونی‌گری، در عراق با مبنای بابلی‌گری و ... اقدام کردند و این یک جریان شد و استعمار هم حامی جدّی این جریانات بود.

شاید برای اولین بار به طور آشکار بحث باستان‌گرایی توسط میرزا فتحعلی آخوند‌زاده به صورت جدّی مطرح شد و داعیة وی این بود که ایرانِ با عظمت را اسلام به ذلّت کشانده است و راه جبران آن، برگشتن به همان آیین باستانی ایرانیان است. این نکته را به صراحت بیان می‌کرد و در همین راستا، تغییر خط و الفبا را هم مدّنظر دشات که به‌طور کامل ارتباط با میراث ایران دوره اسلامی را قطع کند. به قدری تفکرات و رفتار وی افراطی بود که حتی عوامل استعمار هم در بعضی موارد واهمه داشتند آثار او را منتشر کنند به عنوان مثال مانکجی که از عوامل استعمار در ایران است و خود، مروّج زرتشتی‌گری و تحریف تاریخ بود، به شدّت واهمه داشت آثار آخوند‌زاده را منتشر کند، بعضی از آثار وی را در بمبئی به چاپ رساند و بعضی را هم نتوانست. وی در جواب نامة آخوندزاده مبنی بر اینکه چرا آثار او را منتشر نکرده است، می‌نویسد: «کارگران چاپخانه‌های بمبئی، مسلمان هستند و اگر آنها این عبارات و تعابیر را ملاحظه کنند، ما را نابود خواهند کرد».

بعدها هم این فکر توسط میرزا آقاخان کرمانی ـ که اساساً أزلی بود و در بخشی از زندگی خود به شدّت گرایشات نژاد‌پرستانه و ناسیونالیستی را رواج می‌داد ـ تبلیغ شده و او هم از همین ادبیات استفاده کرد. تقریباً می‌توان گفت این نگاه، ادبیات رایج در بین جریانات روشنفکری ایران در عصر قاجار شد.

باستان‌گرایی و رضا خان:

با روی کارآمدن رضاخانه ، مسئلة باستان‌گرایی ابعاد گسترده‌تری پیدا کرد. قاجارها اصلاً دنبال این نبودند که بخواهند به طور خاص و غیرمعمول بر تاریخ ایران باستان تمرکز داشته باشند و این بخش را برجسته کنند. دلیل مسئله هم این بود که قاجارها از یک طرف مسلمان بودند و از سوی دیگر هم ضدّ تاریخ ایران باستان نبودند؛ و اینگونه نبود که بخواهند در پروژة باستان‌گرایی به صورت افراطی و فعّال مشارکت داشته باشند و بخشی از تاریخ ایران را برجسته کنند و بخش دیگر را نادیده گرفته و آن را منکوب کنند. اما با روی کار آمدن رضاخان، پروژة باستان‌گرایی به‌طور جدی و به شکل افراطی آن دنبال شد.

در خاطراتی ـ دست نوشته‌های وی که سند است ـ که از اردشیر جی به جا مانده است، وی می‌گوید: من، مشوّق رضاخان در امور باستان‌گرایی و نظیر آن بودم. شب‌های متمادی با رضاخان می‌نشستم و با او صحبت می‌کردم، تاریخ ایران باستان را به او متذکّر شده و فجایعی که اسلام برای ایران به بار آورده است ، برای او بازگو می‌کردم. گاهی رضاخان در لابلای صحبت‌ها از کوره درمی‌رفت و فحش و ناسزا به اسلام، علما و ... نثار می‌کرد.

بدین ترتیب آن تلاش‌های روشنفکری در این زمینه در دورة قبل ، با ورود رضاخان به عرصة اجرایی کشور، یک ابزار هم پیدا کرده است و آن ابزار هم رضاخان است که حکومت را در اختیار دارد و در این قضیه هم جدّی است که این جدّیت در مباحث پیش‌رو تبیین خواهد شد.

در این شرایط ، اینها تاریخ دوران هخامنشی را انتخاب و به عنوان مبدأ تاریخ تعیین می‌کنند و بعداً به صورت رسمی در دورة محمدرضا پهلوی به عنوان مبدأ تاریخ ایران قرار داده می‌شود (تاریخ 2500 ساله هخامنشی) . بدین ترتیب آن تکاپوی روشنفکری گذشته، الآن با ارادة حکومت رضاخانی در کنار همدیگر به نحو گسترده‌ای این پروژه را پی می‌گیرند.

کوروش و مقبرة وی :

در تاریخ 2500 ساله ، کوروش یکی از چهره‌های برجستة آن دوره است. این جایی که امروزه به عنوان مقبرة کوروش مطرح است، نام آن در تاریخ «مقبرة مادر سلیمان» بوده و حتی آن را «مشهد اُمّ النّبی» می‌گفتند؛ این نام را هم در دورة قاجار به این مکان می‌گفتند. اولین باری که اینجا به عنوان مقبرة کوروش نامیده شد و این اسم برای آن به کار برده شد ـ در منابع هم بیان شده است ـ وقتی است که تیم 50 نفرة‌ باستان‌شناسی به سرپرستی ویلیام اوزلی ـ برادر سرگور اوزلی، اولین سفیر انگلیس ـ‌ به ایران آمد و آنها اینجا را به عنوان مقبرة کوروش نام گذاشتند. البته مستشرقین دیگر هم که آمدند همین عنوان را دادند.

در اینکه کوروش اینجا ـ مقبرة فعلی وی ـ دفن شده باشد اساساً شکّ وجود دارد. بعضی می‌گویند وی در همان منطقه‌ای که کشته شد، دفن شده است . آقای باستانی پاریزی در مقدمة کتاب ذوالقرنین از ابوالکلام آزاد می‌نویسد: در دورة اسکندر وقتی که اسکندر به اینجا آمد و بازدیدی از این مقبره داشت، مشاهده کرد که این گور شکافته شده و چیزی در آن نیست. آقای باستانی می‌گوید: اساساً هیچ چیزی در این گور نبود و فقط یک سپر و دو نیزه بود که ظاهراً جزء غنائمی بوده که کوروش در یکی از جنگ‌هایش به دست آورده بود. این نکته تا حدودی شاید تأیید کند که جسدی در اینجا وجود نداشته است. بعضی نیز می‌گویند که چون کوروش، ناهید پرست بوده و این محل فعلی هم یکی از مقبره‌های ناهید پرستان بوده است؛ کوروش وصیت کرده بوده که او را اینجا دفن کنند و بعداً داریوش، او را در اینجا دفن کرده است.

در هر صورت اساساً در اینکه این مکان فعلی، مقبرة کوروش باشد، تردید است و از زمان ویلیام اوزلی به عنوان مقبرة کوروش مطرح شده و به نظر می‌رسد که این موضوع بی‌ارتباط با همان تکاپوی باستان گرایانه‌ای که در دورة قاجار در ایران شروع شده ، نباشد. تلاش آنها این بود که یک چیزی در مقابل اسلام ساخته شود؛ کما اینکه آقای پورداود ـ‌ وی از جملة کسانی است که در پروژة باستان‌گرایی و کوروش‌ستایی و کوروش پرستی حقیقتاً نقش جدّی داشته ـ‌ می‌گوید: «همان‌گونه که هر ایرانی مسلمان بر خود واجب می‌داند که ولو یک بار هم که شده در عمرش به حجّ مشرّف شود، باید یک بار هم بر خودش واجب کند که مزار کوروش را زیارت کند». بر همین مبنا است که امروز شاهد هستیم که بعضی‌ها آگاهانه یا ناآگاهانه بر این امر اصرار ورزیده و خود را مقیّد به انجام آن می‌دانند، و حال آنکه کوروش هم مثل صدها پادشاه و شخصیتی است که در ایران زندگی کردند و ... و اینکه بخواهد ستایش و پرستش شود واقعاً هیچ معنایی جز اسلام ستیزی و پروژة استعماری تقابل اسلام و ایران ندارد.

پهلوی اول به طور جدّی دنبال این ماجرا و در پی آن معرفی ایدئولوژی جدیدی در مقابل اسلام است. چون پهلوی اعتقادی به اسلام نداشت و اصولاً مأموریت این بود که بساط اسلام را جمع کند و باید در مقابل اسلام یک ایدئولوژی جدیدی تعریف شود؛ به همین جهت دستور بسیار جدّی به سازمان‌ها و افراد مختلف داد که در این زمینه تلاش کنند. بخشی از تاریخ‌نگاری باستان‌گرایانه هم در همین دوره انجام می‌شود. تاریخ ایران باستان توسط پیرینا در همین دوره نوشته می‌شود. البته باید توجه داشت که ذکر این مطالب به این معنا نیست که هیچ مطلب مفیدی در این نوشته‌های تاریخی وچود ندارد بلکه حتی در تحقیقات مستشرقین هم نکات مقیدی وجود دارد منتها آن بستری که این کارها در آن صورت گرفته و آن هدفی که این کارها برای ترویج آن انجام شده است، الآن مرود بحث ماست. پیرنیا، تقی‌زاده و ... با این رویکرد شروع به تاریخ‌نگاری کردند که دورة ایران پیش از اسلام را برجسته نشان دهند.

گفته شد که دورة ایران باستان هم فراز و فرود داشته و کوروش هم مانند دیگران، اقدامات صحیح و ناصحیح داشته است از جمله اینکه بعضی معتقدند درگیری وی با اقوام مشرق زمین، یکی از اشتباهات او بود . در هر صورت اینکه خواسته باشیم وی را در مقام و جایگاهی قرار دهیم که تقدیش شود حکایت از یک توطئه شوم و رویکرد استعماری دارد.

به هر حال در دورة رضا شاه این رویکرد خیلی برجسته شد، تاریخ‌نگاری باستان‌گرایانه هم به کمک این رویکرد آمد و بعد هم اجلاس‌ها ، همایش‌ها، بزرگداشت‌ها و ... به صورت گسترده در این حوزه صورت گرفت. همانگونه که فردوسی در دورة پهلوی مورد سوء استفاده در راستای اهداف خاصّ قرار گرفت، کوروش هم مورد سوء استفاده قرار گرفت. گرچه شاهنامة فردوسی در جهت احیای ایران است اما احیای ایران از سوی یک مسلمان شیعی که اصلاً نمی‌خواهد هیچ تقابلی بین این دو دوره ایجاد کند. البته ما دستاوردهایی از دورة ایران باستان داشتیم و با آن دستاوردها وارد دورة اسلامی شدیم. دورة اسلامی هم با توجه به آن دستاوردهایش توانست بیشترین خدمت را به اسلام و ترویج آن و ساختن بنیان‌های تمدن اسلامی داشته باشد.

 

 

 

کوروش و تساهل و تسامح

بحثی در خصوص کوروش مطرح شد و بعداً هم در دورة محمدرضا پهلوی پیگیری شد که عبارت است از تساهل و تسامح و مدارای کوروش. اینکه در دورة خود کوروش پادشاهی بودند که با قهر و غلبه با مردم و اقوامی که مغلوب می‌شدند، رفتار می‌کردند و کوروش چنین رفتاری نداشت؛ این موضوع در آن شرایط برای کوروش مزیّت به شمار می‌آید. اما از طرح این موضوع در حال حاضر و در گذشته (دورة پهلوی) چه استفاده‌ای می‌خواهند بکنند و چه هدفی دنبال می‌شود؟! این یک بحث مهمّی است که باید تحلیل شود.

طرح تساهل و تسامح در اینجا بیشتر برای زیر سؤال بردن احکام اسلامی مورد استفاده قرار می‌گیرد. ایران از دورة قاجار که بر پایه‌های نوعی حکومت دینی استوار است[1]، در حال عبور و حرکت به سمت دوره‌ای است که قرار است اسلام در آن رسمیّت نداشته باشد. در دورة پهلوی، تمام تلاش پهلوی‌ها این بود که اسلام را در ایران از رسمیّت بیندازند. یک دورة بیش از 50 سال حاکمیّت آنها پشت سر بود که اگر ادامه پیدا می‌کرد قطعاً به اهدافشان می‌رسیدند.

یکی از آن چیزهایی که می‌توانست سیاستِ از رسمیّت انداختن اسلام در ایران کمک کند، همین شعار تساهل و تسامح است بدین معنا که بایستی نسبت به دیگران در همة حوزه‌های فکری، اعتقادی و ... تساهل و تسامح داشت. تساهل و تسامح به این معنا که هیچ اصراری بر حقانیّت خود نداشته باشید ـ تفکری که در شرایط کنونی کشور هم پشت بعضی جریان‌ها قرار دارد ـ یعنی : نوعی پلورالیسم معرفتی که هیچ حقانیّتی برای اسلام قائل نیست. البته آنها پلورالیسم و لیبرالیسم را مطلق می‌گیرند و می‌گویند: همه چیز، نسبی است و برای هیچ جریان و دینی نباید حقانیّت قائل شد. در هر صورت تساهل و تسامح کوروشی و به اصطلاح خود آنها «رفتار انسانی» مبنا قرار داده شد. رفتار انسانی به این معنا که هیچ ملاکی غیر از انسانیّت انسان، معیار قضاوت نباشد. البته اسلام هم برای انسان، ارزش و حقوق قائل است و هرگز حقوق انسانی را نفی نمی‌کند اما اینکه بخواهد ملاک بررسی و ارزیابی و تمام معیار قضاوت‌ها و ارزش‌ها، خود انسانیّت انسان‌ها باشد، لازمة آن عبور از خط قرمزهای ادیان است و بدین ترتیب دیگر هیچ دینی معنا نخواهد داشت.

مروّجان تفکّر تساهل و تسامح در ایران:

این ماجرا یک بخش پنهان و یک بخش آشکار دارد.

بخش آشکار ترویج این فکر در ایران همان است که تاکنون بیان شد که عمدتاً ارادة پهلوی است به سبب القائاتی که اردشیر جی در خصوص سیاه‌نمایی تاریخ ایران اسلامی داشته است و بعد هم رویکرد روشنفکران است که قدری نظری‌تر و مبنایی به این بحث ورود پیدا می‌کنند و از آنجایی که اساساً هر دین و شریعت وحیانی را مخالف دیدگاه‌های خود می‌دانند، از این‌رو از ماجرای باستان‌گرایی در ایران استفاده کردند تا به مقصود خود برسند.

یک بخش پنهان این ماجرا تلاش یهود برای بزرگ‌نمایی کوروش ـ‌ به طور خاصّ ـ است . اینکه کوروش جامعة یهود را از یوغ اسارت بابل درآورد، در جای خود خوب است و اینکه آنها را آزاد کرده و مخیّر کرد که به هر جا که می‌خواهند بردند، این هم حرکت خوبی بوده که کوروش داشته است؛ اما نتیجه‌ای که از این حرکت گرفته می‌شود، چیست؟ نتیجه این است که بین مسلمان و زرتشتی و یهودی ـ که صاحب کتاب هم هستند ـ و اساساً کفّار هیچ تفاوتی وجود ندارد. مطرح کردن این نکته در جامعه‌ای نظیر جامعة ایرانی که مردم مسلمان دارد و علما در آن حضور دارند، قدری دشوار بود. به همین دلیل این نوع مطالب برای اولین بار در لژهای ماسونی مطرح شد.

امروز، هم اگر تاریخ فراماسونری در ایران مشاهده شود ، کوروش ستایی در کنار آموزه‌های مسیحی ـ صهیونیستی کاملاً در آن به چشم می‌خورد. در دورة پهلوی لژهای متعددی مثل لژ مولوی، لژ خورشید ، لژ ناهید، لژ مزدا و ... که همگی اسامی باستانی دارند (البته این تکثّر نام در سایر لژها وجود ندارد و در این بخش هست که غیر عادی می‌باشد) وجود دارد که به نحوی ادیان یا گرایشات دینی پیش از اسلام را ترویج می‌کنند. چندین لژ هم به نام کوروش ـ هم در سه پایة اول و هم در پایه‌های بالاتر از درجة سه ـ وجود دارد که بسیار هم روی این لژها مانور داده می‌شود.

اجلاس ماسونی که سال 55 یا 56 در اسرائیل برگزار شد، بزرگ بازرس کل شورای عالی آیین اسکاتی به نام دکتر محمود هومت به نمایندگی از ایران و از سوی شورای اسکاتی آیین ماسونی ایران در آنجا شرکت و سخنرانی می‌کند و بحث مفصّلی در خصوص پیوند کوروش و بنی‌اسرائیل و آزادی بنی‌اسرائیل توسط کوروش ارایه می‌دهد. جشن‌های 2500 ساله هم که در دوران پهلوی دوم در ایران کلید خورد، هم در اصل سفارش و توصیة آن و هم کمک به برگزاری آن جشن‌ها، هر چند طیف‌های مختلفی حضور داشتند اما صهیونیست‌ها خیلی در این زمینه فعال هستند؛ فعال به این معنا که کشورهای اسلامی باید ستیز با صهیونیسم را کنار بگذارند و همانگونه که کوروش رفتار کرد، آنها هم رفتار کنند. این یک بخش پنهان ماجراست.

بخش دوم که شاید بعد از انقلاب بیشتر خود را نشان داده است؛ مخصوصاً در همین اتفاقات چند سالة اخیر که موج کوروش پرستی، نه کوروش گرایی راه افتاده است (البته برخی ، کوروش گرایی می‌گویند؛ اما با توجه به سجده و ستایش که نسبت به کوروش صورت گرفته و می‌گیرد، معلوم می‌شود که ماجرا چیز دیگری است) اوج‌گیری یک جریانی در ستیز با نظام دینی در ایران در قالب احیای تفکرات باستان‌گرایانه است که بدین ترتیب یک بار دیگر کوروش قربانی اهداف استعماری می‌شود.

در این راستا به‌طور مشخص تعدادی از گروه‌های سلطنت‌طلب از دو سه سال قبل، روزی را در تقویم (که حتی در تقویم شاهنشاهی هم وجود نداشت) به عنوان روز کوروش نام نهادند تا بدین ترتیب این روز را به یک نماد اعتراضی نسبت به حاکمیت دینی و اسلامی تبدیل کنند و این گونه نشان دهند که مردم ما رویکرد دینی حکومت و اساساً این حکومت را قبول ندارند؛ و حال آنکه واقعیت خارجی غیر از این است و ما جنبش و جوش و خیزش ملت مسلمان ایران را در آستانة مراسم دینی و مذهبی نظیر اربعین و ... به خوبی مشاهده کرده و می‌کنیم.

در هر حال ، طیف‌های مختلفی سعی می‌کنند این ایده و فکر را ترویج کرده و به صورت گسترده پوشش دهند نظیر شبکه‌های ماهواره‌ای و شبکه‌های اجتماعی و این‌گونه وانمود کنند که ملت ایران در مقابل حکومت ایستاده و حکومت و رویکرد دینی آن را قبول ندارد. تحریکات عوامل وابسته به نهادهای امنیتی کشورهای منطقه نیز در این خصوص کاملاً مشهود است و در این میان کسانی هم که معتقدند دورة دین در ایران و جهان به سر آمده، از این موقعیت سوء استفاده کرده و به دنبال منافع خود هستند.

در هر صورت، در دورة رضاخان هم از جهت تولید آثار و هم از جهت تبلیغاتی، بحث کوروش به عنوان یک بحث جدّی در تقابل با اسلام مطرح شد و آن رژیم از تمام ظرفیت‌های خود در این زمینه استفاده کرد.

سازمانی به نام «سازمان پرورش افکار» در سال 1317 در ایران تأسیس شد که اساس آن بر این بود که این سازمان، فکر ایرانی‌ها را بر اساس تفکّرات باستان‌گرایانه شکل بدهد. البته ناگفته نماند که باستان‌گرایی اساساً یک شعار و یک مرحله برای عبور از اسلام و سوق دادن سرزمین‌های اسلامی در دامن غرب است و الّا واضح است که دورة باستان تکرار نخواهد شد؛ چون اصلاً ظرفیتش وجود ندارد که تکرار شود و اساساً برگشت، امکان‌پذیر نیست اما با باستان‌گرایی در اصل ریشة اسلام، یعنی پیوندهای مردم با اسلام زده می‌شود و وقتی ریشه و بنیان زده شد، جایگزین آن غرب است. از لحاظ تئوریک و نظری هم برای پیوند ایران و غرب در قالب اقوام آریایی و نظریة مهاجرت آریایی‌ها و ... تمهیداتی اندیشیده شده بود و از ابتدا نظر آنها این بود که ایرانی‌ها تعلّقی به این منطقه ندارند و با نظریة مهاجرت آریایی‌ها و اینکه ما ایرانیان آریایی هستیم و ریشة اروپایی داشته و با اروپا پیوند داریم، خواستند این بیگانگی را ترویج کنند؛ این مسئله هم از زمان قاجار شروع شد و جریانات استعماری و روشنفکری که به دنبال ایجا شکاف در دورة اسلامی و باستانی بودند، روی این موضوع بسیار تأکید کردند؛ در حالیکه مردم ایران هفت هزار سال است که در این منطقه زندگی می‌کنند و خستگاه و بستر حیات فرهنگی و اجتماعی آنها این منطقه است. در این بستر، بابلی‌ها ـ عراقی‌های امروز ـ کنار ما بودند که امروزه پیوند مستحکم بین ملت ایران و عراق مثال‌زدنی است و اسلام و تشیّع پیوند این دو ملت را به‌گونه‌ای برقرار کرده است که گویا ملت واحده‌ای هستند. با این وضعیت چگونه می‌توان گفت که ما با این ملت‌ها پیوند نداریم و با اروپا پیوند داریم؟!

در ترویج این فکر و نگاه، بعضی از شخصیت‌ها هم نظیر: پیرنیا، تقی‌زاده، علی دشتی، کسروی و ... کمک کردند تا این مسیر با سرعت بیشتری طی شود. سازمان پرورش افکار در کنار ترویج شاه‌پرستی ـ شاهی که خود را وابسته به کوروش و ادامة کوروش می‌دانست ـ سبک زندگی غربی را ترویج و تبلیغ می‌کرد.

بنابراین تقدیس و ترویج باستان‌گرایی و کوروش‌پرستی، هدفِ ابزاری است برای :

1.       به حاشیه راندن اسلام

2.       بهره‌برداری صهیونیست‌ها به‌طوری که یک اقدام انسانیِ کوروش را مبنایی قرار دهند برای توجیه مجموعه اقدامات ضد انسانی که خود مرتکب می‌شوند بدین صورت که مردم را از خانه و سرزمینشان بیرون کرده و کشتار گستردة انسانی انجام دادند با شعار کوروش‌گرایی . آیا کوروش آنها را آزاد کرد که مردم مظلوم فلسطین را قتل عام کنند؟! اینها سوء استفاده‌هایی است که از کوروش‌گرایی یا کوروش‌پرستی شده و می‌شود.

3.       در دورة قاجار و رضا شاه برای اینکه اسلامیّت ایران و ایرانی نفی شود، زمینه برای دیکتاتوری پهلوی فراهم شود و هدف استعمار در ایران (یعنی: تضعیف اسلام در ایران) محقق شود و در دورة محمدرضا پهلوی از کوروش‌گرایی و ترویج آن استفاده می‌شود برای ترویج تساهل و تسامحی که در آن شریعت و دین ـ ادیان وحیانی ـ نفی و تأسیس رژیم صهیونیستی و رفتارهای آنان توجیه می‌شد.

در جامعة اسلامی که اکثریت مسلمان هستند، گروه‌های زرتشتی، یهودی، مسیحی و ... اقلیّت محسوب می‌شوند و هر جایی در رفتار با این اقلیّت، تعریف خاصّی برای خود دارند اعمّ از اینکه حکومت، دینی باشد یا نباشد. اما کشورهای غربی و به طور خاص، استعمار اساساً برای اینکه بتوانند سلطة خود را در سرزمین‌های استعماری إعمال کنند، در چارچوب حقوق بشر، اقدام به از بین بردن این تعاریف و شیوه‌ها کردند. از این منظر، موضوع کوروش‌گرایی در این جریان به‌کار می‌آید؛ زیرا بر اساس این تفکر باید در امور کشورداری به جایی رسید که در سرزمین اسلامی، قید مسلمان بودن رییس جمهور یا رهبر یا ... برداشته شود. بنابراین در چارچوب تساهل و تسامحی که از رفتار کوروش استنباط شده و مورد سوء استفاده قرار می‌گیرد، چنین نتیجه می‌گیرند که حتی اگر بهایی هم بخواهد رییس جمهور شود نباید منعی داشته باشد ـ زمزمة چنین گفتگوهایی هم اکنون شنیده می‌شود ـ . این‌ها مزایایی است که با ترویج کوروش‌گرایی، هر طیفی به نفع خود بهره‌برداری می‌کند و همگی از ساختار‌شکنان اوباش گرفته تا سلطنت‌طلب‌ها و روشنفکران و صهیونیست‌ها هم در قد و قامت ستایش کوروش به دنبال یک چیز هستند و آن هم نفی شریعت و فقاهت است.

نوع برخورد با جریان کوروش‌گرایی:

بایستی برخورد فرهنگی باشد ـ البته ممکن است جنبة امنیتی هم پیدا کند آنجا که عده‌ای با چاقو و قمه به منظور اغتشاش و فتنه‌انگیزی در آن برنامه‌ها شرکت می‌کنند ـ اما مبنای کار باید فرهنگی، فکری باشد. در این زمینه مقام معظم رهبری راهکار خوبی ارایه داده و چند سال قبل چنین فرموده‌اند:

تاریخ ما دو بخش دارد: بخش قبل از اسلام و بخش بعد از اسلام؛ و ما در ستیز با تاریخ ایران قبل از اسلام نیستیم و این بدین معنا نیست که تمام تاریخ قبل از اسلام را تقدیس می‌کنیم بلکه با آن ستیز نداریم. متأسفانه بعضی از جریانات سنّتی و دینی این را متوجه نیستند که در هر حال ما به عنوان ایرانی، صاحب تمدن بودیم که از آن تمدن، ظرفیت‌هایی برای ما و تاریخ ما بر جای مانده است و آن ظرفیت‌هایی در خدمت اسلام قرار داده شد، ظرفیت‌های نامناسبی بود.

حسب سخنان مقام معظم رهبری بایستی مبنای کار همین باشد که آن بستری که باید در حوزة فرهنگی وارد شد و به آن جواب داد این است که ما تقابل و تضادّی بین تاریخ ایران و اسلام نمی‌بینیم . ایرانیان در هیچ دوره‌ای نبوده که خداپرست نباشند حتی زمانی که اسلام ظهور نکرده بود و به جهت همین زمینة قبلی، پذیرش اسلام از سوی ایرانیان به سهولت صورت گرفت. در هر حال هر ملتی در دوران حیات خویش، ضعف‌ها و قوّت‌هایی دارد و ایرانیان هم از این قاعده، مستثنی نبودند و تلاش ما باید بر این محور باشد که برجستگی‌ها و نقاط قوّت خود را ـ چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام ـ ترویج کنیم. هر دو دوره محترم است منتها آن دورة قبل با ورود اسلام و پذیرش آن توسط ملت ایران سپری شد و گذشت. گرچه بعضی در این میان معتقدند هر آنچه که مربوط به آن دورة گذشته است، منفی است و باید لجن‌مال و نفی شود ولی انصاف مطلب این است که دستاوردها و ظرفیت‌های آن دوره در خدمت اسلام و تمدن اسلامی قرار گرفته است.

اسناد، مدارک، شواهد و مستندات برجستگی‌های فرهنگ و تمدن ایران در دورة اسلامی کاملاً موجود است و در دورة قبل از اسلام به هر دلیلی از بین رفته و تنها چیزی که هست خط و زبان آن دوره است که ایران و ایرانی در حال حاضر ارتباطی با آنها ندارد. بنابراین طرح این نکته که باید به آن دوره برگشت که از سوی کوروش گرایان و باستان‌گرایان مطرح می‌شود معلوم نیست به چه معناست و بازگشت به چیست؟

در هر حال راهکار فرهنگی در این قضیه این است که تا آنجا که مقدور است و منابع اجازه می‌دهند باید در مورد دورة ایران باستان، دورة گذار و دورة تمدن اسلامی کار و تحقیق کرد که نمونه‌های این تحقیقات، کتاب «خدمات متقابل ایران و اسلام» از استاد شهید مطهری و هفت جلد کتاب «دلِ ایرانشهر» از محمد مهدی ملایری است، که در این زمینه کار و تحقیق کرده‌اند و جناب ملایری در تحقیقات علمی خود به همان نتایجی رسیده است که شهید مطهری در کتاب «خدمات متقابل» به آن رسیده است مبنی بر اینکه گذر از باستان به ایران اسلامی، یک گذر کاملاً طبیعی بوده که مردم ایران خود آن را انتخاب کردند و تحمیلی بر آنها نبوده است. اساساً جنگ و قهر و غلبه نمی‌تواند یک دین را با چندین هزار سال سابقه از بین ببرد.

با توجه به مطالب پیش گفته و از آنجا که تاریخ‌نگاری ماقبل از انقلاب اسلامی تماماً در خدمت دورة باستان بود با همان رویکردهایی که درصد بود القا کند که آن دوره واجد عظمت و شکوه خاصّی بوده و دورة اسلامی، دورة زوال و انحطاط تمدن ایران بوده است، ضروری است هم در حوزة تاریخ‌نگاری و هم در حوزة فرهنگی اقدامات جدّی و اساسی صورت پذیرد.

جریان انسان‌گرایی (اومانیسم) و طرح مکتب و شعار انسانیت:

باید توجه داشت این جریان مربوط به انقلاب اسلامی و بعد از آن نیست بلکه اساساً جریان انسان‌گرایی یا اومانیسم در مقابل ادیان به راه افتاد و بحث مکتب و شعار انسانیت اصولاً در جهت تقابل با دین مطرح شد و این موضوع تفاوتی نمی‌کند که اسلام باشد یا مسیحیّت باشد یا .... . در کشورهای اسلامی هم به تقلید از آن چه که در اروپا رخ داده بود، مبنا را انسان قرار دادند و خداوند و دستورات او را که در قالب ادیان و احکام الهی نازل شده‌اند، ناقض حقوق بشر معرفی کردند. انسانی که آن‌ها مطرح می‌کنند، انسان آزاد از هر قید و بندی است. گرچه به نظر می‌رسد اباحی‌گری و ساختارشکنی اخلاقی مدّنظر آنها نبوده، ولی این تفکّر عملاً به اینجا می‌رسد که انسان باید از هر قید و بندی خلاص شود و منظور از قید و بند هم همین احکام و تکالیفی است که ادیان و شرایع وضع می‌کنند.

البته چنانچه جریانی سخت‌گیری بیش از حدّ در خصوص احکام و تکالیف می‌کند، این بحث دیگری است که به شیوه‌ای دیگر باید آن را حلّ و فصل کرد، نه اینکه آن را با نفی اساس دین و شریعت حلّ کرد؛ و این نکته قابل قبول است که برداشت افراطی از احکام و اجرای آنها، عکس‌العملی ایجاد می‌کند؛ اما باید دانست که مکتب انسانیت هیچ ربطی به اینها ندارد، بلکه ظهور و بروز مکتب انسانیت با شعار انسانیت برای زیر سئوال بردن اساس حاکمیّت خدا و احکام الهی در زندگی انسان است. بنابراین نباید رفتارهای موجود را ـ‌که گاهی مشکلات موجود به حساب دین و دیانت و روحانیت گذاشته می‌شود ـ به این موضوع پیوند داد.

در هر صورت در وضعیت فعلی کشور با توجه به بحران‌های موجود از نظر وجود بیکاری، تحریم‌ها و فشار اقتصادی ناشی از آن، فساد اقتصادی، وجود نابرابری و ... ، گرایشات گریز از مرکز ـ مرکز در اینجا از نظر اینجانب فقاهت و دین و احکام الهی است ـ به وجود آمده و تشدید می‌شود که این را از یک سو با کار فرهنگی و از سوی دیگر با تلاش برای کاستن نابرابری‌ها می‌توان مهار کرد و این خود دوره‌ای سخت است که باید آن را سپری کرد.

در دورة رضاخان در کنار باستان‌گرایی، وهابی‌گری هم در ایران تبلیغ می‌شد. شریعت سنگلجی از جمله کسانی است که ضدّ تشیّع است. البته وهابیت ساختة استعمار هست اما اینکه رشتة وی هم دستِ استعمار باشد، در اینجا باید قدری مستند‌تر صحبت کرد. در هر حال شریعت سنگلجی با حمایت دستگاه حکومتی آزادان علیه تشیّع سخن می‌گفت و در اصل، هدف زدن ریشه‌های تشیّع بود که بخشی از طریق کوروش ستایی دنبال می‌شد و بخشی هم با عنوان پیرایش دین از خرافه که شعار وهابیت است، پی گرفته می‌شد.

مرحلة گذار انقلاب اسلامی از لحاظ فکری:

جمهوری اسلامی ایران در دوران گذار از لحاظ فکری است. گذار از لحاظ سیاسی صورت گرفته است و به مرحلة تثبیت و پیشرفت انقلاب هم رسیده‌ایم که آثار آن مشهود است منتها یک مرحله هم گذار از لحاظ فکری نسبت به شرایط قبل است.

بعضی قائل هستند که گذار از سنت به سوی مدرنیته است که این یک تعریف و بیان است. اما من معتقدم که یک دورة گذار از شرایط شبه مدرن در دورة پهلوی به شرایط دینی و انقلابی هم داریم که یک دورة گذار دیگری و متفاوت از آن قبلی است.

به نظر می‌رسد مدرسان معارف اسلامی بایستی روی این نکته و شرایط حال حاضر ما دقت لازم داشته باشند. اولاً لازم است شرایط گذار از سنت به مدرنیته (به قول آنها) به خوبی واکاوی شود و مورد بررسی و تعریف قرار گیرد که دورة رضاخان و پهلوی‌ها هم خودش را در همین چارچوب نشان می‌دهد. ثانیاً سپس باید شرایطِ خود ما در گذر از شرایط شبه مدن به شرایط دینی و انقلابی به خوبی تبیین شود.

اینکه دورة شبه مدرن گفته می‌شود از این جهت است که ایران در دورة پهلوی‌ها (اول و دوم) مدرن نشد بلکه شبه مدرن شد و به همین دلیل است که می‌گویند در آن دوره، مدرنیزاسیون اجراء شد. مدرنیزاسیون با مدرنیته تفاوت دارد. مدرنیزاسیون یعنی تلاش برای آنکه چیزی شبیه مدرن به وجود بیاید و خود را شبیه مدرن بکند. چون شبه مدرن داشت به هویت ملی ـ اسلامی ما آسیب می‌زد، انقلاب اسلامی پدید آمد و این شرایط را به هم زد تا یک شرایط دیگری (اصطلاحاً شرایط فرامدرن) تعریف کند. در شرایط فرامدرن که ما در آن قرار داریم، نه می‌توان به آن شرایط سنتی برگشت و نه می‌خواهیم اسیر مدرنیته و مدرنیسم شویم، بلکه اینجا باید بر همان هویت ایرانی ـ اسلامی خود تکیه کنیم و اینجا است که نیاز به بحث و تبیین دارد و این بحث و تبیین ، کار آن جریانی است که قایل به این باشد که انقلاب اسلامی باید کشور را به سمت چیزی فراتر از مدرنیته ببرد . هر اندازه در این زمینه بحث شود، منجر به شکوفایی شده و ظرفیت‌ها، فرصت‌ها، تهدیدها و نواقص به دست می‌آید و بدین ترتیب مسیر کمال و پیشرفت طی خواهد شد. مشکل حال حاضر ما این است و این هم باید خوب تبیین شود.

در هر صورت، دعوای فکری در جمهوری اسلامی این است که آیا به اصطلاح باید در همان دورة گذار از سنت به مدرنیته با تفکرهای مدرن باقی ماند یا باید به سمت تعریفی فراتر از مدرنیته پیش رفت؟!

این دعوا و اختلاف خودش را در تمام زمینه‌ها نشان می‌دهد، از جمله: ادارة کشور، مسائل اساسی نظام مثل حاکم و شرایط حاکم و ... . به عنوان نمونه بحث می‌شود که حاکم کیست؟ از نظر ما، حاکم، ولیّ فقیه است منتها عده‌ای هم بحث می‌کنند که اصلاً فقیه ولایت ندارد. عده‌ای هم می‌گویند که شورایی از فقها تصدی حکومت را دارند. اینکه گفته شد ما میراثی قبل از انقلاب داشتیم که تکلیف آن روشن نشد و به خوبی تبیین و تئوریزه نشده ولی بعد از انقلاب مطرح و در متن انقلاب قرار گرفت، به همین جهت است. در هر حال جمهوری اسلامی در حاکمیت خود با انسان‌هایی مواجه هست که بعضی از اصول و مبانی را قبول ندارند و گاه صادقانه مطرح می‌کنند که ولایت فقیه را قبول ندارند هر چند در دوران مسئولیت خود شاید تقیه می‌کردند. این‌گونه افراد گاهی تا بالاترین مقام اجرایی کشور هم پیش رفتند در حالیکه اصلاً ولایت فقیه را قبول نداشتند.

این قبیل مسائل باعث می‌شود که وقتی بخواهیم در مقام اجرا در کشور اسلامی‌سازی کنیم، مقاومت کرده و مانع می‌شوند و هر چه بیشتر می‌گذرد آفت این دوگانگی خود را بیشتر نشان می‌دهد به گونه‌ای که خیلی نرم حتی در ادبیات دینی ما هم در حال رسوخ است.

رضاخان، استعمار و جریان روشنفکری

کسانی که دورة رضا خان را تدریس و تبین می‌کنند باید به چند نکته توجه کرده و به آن بپردازند:

1.       رضاخان را نباید جدای از جریان روشنفکری و جدای از استعمار و سیاست‌هایی که استعمار در ایران دنبال کرده است دید؛ بلکه رضاخان را جریان روشنفکری و استعمار مشترکاً در ایران روی کار آوردند. به همین جهت است که همین امروز هم بعضی از جریان‌های روشنفکری ما از همه اقدامات رضاخان ، حتی اقدامات محمدرضا پهلوی دفاع می‌کنند. بنابراین در این نگاه نباید رضاخان را صرفاً یک حاکمیتی دید که در یک دوره‌ای روی کار آمده، زور گفته و رفته است؛ بلکه این پیوند را باید به خوبی نشان داد و تبیین کرد.

2.       ملاک‌های مقبولیت و مشروعیت حکومت‌ها هم باید به خوبی تبیین شود؛ هر چند می‌دانیم که حکومت پهلوی مشروعیت نداشت. با این بیانات باید سطح اطلاعات دانشگاهیان را از سطح عموم بالا برد تا اگر نخبگان دانشگاهی خواستند نقد کنند، نقدی فراتر از نقد عموم مردم داشته باشند. در هر حال مردم از حکومت قاطعیّت در برخورد با مفاسد را انتظار دارند.

حاکمیت دینی، حاکمیت ضدّ فساد است؛ یعنی: فساد در آن تقبیح می‌شود. حاکمیت پهلوی، شاه و خاندان پهلوی، مروّج فساد بودند. جدیدترین کارهایی که در حوزه فساد خاندان پهلوی انجام گرفته است خاطرات فردی به نام امینی نوری است که در حال حاضر 5 جلد از آن منتشر شده است و مجلّدات بعدی آن در دست اقدام است. مطالعة این مجموعه نشان می‌دهد که فساد شبکه‌ای چیست.

همانگونه که گفته شد نباید بین جریان روشنفکری و رضاخان و اقداماتی که در دورة رضاخان رخ داده، تفکیک قائل شد؛ حتی در حوزة توسعه سیاسی هم معتقدیم که نمی‌توان اینها را از هم دیگر جدا کرد؛ چون اگر پای دین و جریان دینی به میان کشیده شود، جریان روشنفکری هم همان قدر دیکتاتور است که رضا خان دیکتاتور بود.

در خصوص ملاک‌های مقبولیت باید توجه داشت که اگر سطح ملاک‌ها را تنزّل داده و پایین بیاوریم، این واقعاً برای فریب مردم است. واقعیت این است که یک حاکمیت باید بتواند از سرزمین مردم، امنیت مردم و دین مردم به خوبی صیانت کند. وظیفة عادی و معمول حاکمیت هم این است که امورات جاری کشور را بتواند به نحو احسن اجرا و پیاده کند مثل اینکه جاده بکشد، پل بسازد و ... .

احتمال دادر یک حکومتی همة این امورات اجرایی را انجام دهد اما دین مردم را نابود کند؛ در این صورت مقبولیت ندارد. اگر حاکمیتی ایران راهم گلستان کند ـ که پهلوی‌ها این کار را هم نکردند ـ ولی به دلیل درافتادن با دین و مردم، دفاع نکردن از سرزمین ایران و اخلال در امنیت و آزاد مردم، مقبولیت نخواهد داشت.

چیزی که امروز مطرح می‌شود این است که گفته می‌شود رضاخان تونل کندوان را احداث کرد، راه‌ آهن کشید، دانشگاه تهران را تأسیس کرد و ... . اگر مقبولیت حکومت وی به این حساب باشد باید گفت جمهوری اسلامی چند برابر رضاخان راه کشیده ، ده‌ها و بلکه بیشتر تونل احداث کرده که هیچکدام چیزی از تونل کندوان کم ندارد، خطوط راه آهن کشور را چند برابر دورة رضاخان گسترش داده است و ... پس چرا این همه خدمات جمهوری اسلامی دیده نمی‌شود ولی آن معدود کارهای رضاخان ـ که خود نیز جای بحث و تحلیل و تحقیق دارد ـ این چنین بزرگ‌نمایی می‌شود؟!

همانگونه که گفته شد اگر ملاک، دفاع از سرزمین و امنیت مردم و دین مردم است، با این معیار، دورة رضاخانی را باید محک زد. در دورة رضاخان بخش‌هایی از ایران از دست داده شده نظیر آرارات کوچک، جزیرة فیروزه، بحرین و بخش‌هایی از اروندرود که در همان اواخر حکومتش ، خود او به نوری سعید اهدا کرد. این در بخش حفظ و صیانت از سرزمین و حدود و ثغور کشور بود.

در بُعد دفاع از ایران هم با اینکه ارتش رضاشاهی هزینه‌های هنگفتی برای آن صرف شده بود، در مدت سه روز ـ و به گفتة غربی‌ها در مدت 80 ساعت ـ دچار فروپاشی شد.

از جهت مسائل عمران و آبادانی، بر اساس نفتی که در دورة رضاخان و محمدرضا پهلوی فروخته می‌شد و درآمد حاصله از فروش آن، بایستی همة زیرساخت‌های ایران تکمیل می‌شد؛ در حالیکه کاری صورت نگرفت؛ یعنی حکومت پهلوی‌ها حتی از آن جهتی هم که الآن بعضی به آن استناد می‌کنند کارآمدی نداشته است به عنوان نمونه در زمان محمدرضا پهلوی یک تیم مسابقة اتومبیل‌رانی از مرز بازرگان وارد ایران شد و از جنوب ایران خارج شد. گزارشی که اینها از وضعیت عمرانی ایرانی ارایه دادند فقط یک ویرانه‌ای را نشان می‌دهد از جهت راه‌ها و جاده‌ها و امکانات بعضی از روستاها و شهرهایی که سر راه آنها بود.

* خلاصه اینکه در این بحث، کسانی که می‌خواهند تدریس کنند باید روی این نکته تأکید کنند که ملاک‌های مقبولیت و کارآمدی یک حکومت چیست. این ملاک‌های گفته شده، حداقل‌هایی است که یک حکومت باید داشته باشد. گفته شد یکی از ملاک‌ها این است که مردم باید امنیت داشته باشند. بر اساس گزارشات موجود در منابع تاریخی گفته می‌شود که رضاخانن راهزن‌ها را سرکوب کرد ولی خود بزرگ‌ترین دزد و راهزن ایران شد و منابع کشور را چپاول کرد. پس آن امنیتی که ادّعا می‌شود در زمان رضاخان به وجود آمد، آن آمنیت هم عملاً برای مردم وجود نداشته است. در دورة رضاشاه حدود 24 هزار نفر مفقود الأثر سیاسی هست که هنوز هم مفقود الأثر هستند و هیچ نشانی از آنها نیست.

علاوه بر محور امنیت، در صیانت از ایران هم مشکل داشتند. در صیانت از اسلام هم تمام رفتارهای دورة رضاخان مخصوصاً از سال 1304 به بعد در تقابل با اسلام بود و تمامی تلاش‌های وی در دوران حاکمیتش در قالب برنامه‌های مختلف برای تضعیف و نابودی اسلام بود که کم و بیش در جلسات قبل بیان شد.

خلاصه و نتیجه‌گیری: در دورة رضاخان، امنیت سیاسی و اقتصادی وجود نداشت و حاکمیت نتوانست از تمامیّت ارضی ایران دفاع کند. از آن طرف هم تهاجم همه جانبه به تمام باورهای دینی، ملی و سنّتی ما در این دوره صورت گرفته به‌طوری که در پایان دورة رضاشاهی، با یک ایران ملتهب در آستانة انقلاب مواجه هستیم. در اسناد آرشیوی انگلستان مربوط به سال‌های اشغال ایران در جنگ جهانی دوم با توجه به بحثی که میان انگلیسی‌ها در شهریور 20 مطرح بود که رضاخان را نگه دارند، آمده است: اگر بخواهیم رضاخان را نگه داریم بایستی در خصوص مطالباتی که مردم از دولت و حاکمیت دارند، امتیازاتی به مردم بدهیم، از جمله اینکه زمین‌هایی که رضاخان غصب کرده، پس داده شود و .... در غیر این صورت مردم این فرد را نمی‌پذیرند. خودِ این گزارش نشانگر ناکارآمدی این حاکمیت است که در پایان دورة اول خود، ایران را تا مرز انقلاب پیش بد، یعنی از سال 1318 تا سال 1320 که رضاخان رفت، کشور ایران مستعدّ انقلاب بود و استعمار غرب از ترس بروز چنین انقلابی به این نتیجه رسیدند که رضاخان را از ایران برده و خود هم این فرصت را داشته باشند که در دوران جنگ در ایران حضور داشته و از ظرفیت‌های ایران استفاده کنند.


[1] حکومت دینی که در دوره قاجار مطرح می‌شود به معنا و تعبیری که امروز از حکومت دینی وجود دارد، نیست . در هر حال صفویه تشیّع را در ایران رسمیت بخشیدند و تضادّی هم با اسلام نداشتند و از جملة حکومت‌هایی بودند که مؤیّد تشیّع و اسلام بودند. منظور از حکومت دینی، چنین حکومتی است که علما هم آن حکومت را تأیید کردند و اگر هم جایی اشتباه کرده است سعی کردند اصلاح کنند.

 

 

خروج




خدمات پرکاربرد

اطلاعیه ها

فرم های پرکاربرد ادارات